احساس گناه
  بیا تا باهم احساس کنیم
 

 چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 17:55  | گناهکار |  

ظهر یک روز سرد زمستانی  وقتی امیلی به خانه برگشت در پشت خانه اش پاکت نامه ای را دید که نه تمری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود ! فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود . او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخلش را خواند:

((امیلی عزیز عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.))

با عشق، خدا...


امیلی همان طور که با دستان لرزان نامه را رویمیز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود ! در همین فکر هابود که ناگهان یخچال خالی آشبزخانه را به یاد آورد و با خود گفت :من که چیزی برای پذیرایی ندارم.سپس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلار و 40 سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت...یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید .

وقتی از فروشگاه بیرون  آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برگردد و عصرانه را حاضر کند. در راه بازگشت زن و مردی فقیری را دید که از سرما میلرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت :خانم ما خانه و پولی نداریم .بسیار سردمان است و گرسنه هستیم.آیا امکان دارد به ما کمک کنید؟

امیلی جواب داد:متاسفم من دیگر پولی ندارم واین نان و شیر را هم برای مهمانانم خریدام.

مرد گفت : بسیار خوب خانم متشکرم. وبعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت وبه حرکت ادامه دادند.

همانطور که مرد وزن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد .به شرعت دنبال آنها دوید وگفت :آقا ،خانم ، خواهش میکنم صبر کنید . وقتی امیلی به آن زن ومرد فقیر رشید ، سبد غذا را به آنها داد وبعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.وقتی امیلی به خانه رسید ، یک لحظه ناراحت شد ؛چون خدا میخواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور که در را باز میکرد ،پاکت نامه ی دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد :

"امیلی عزیز ،از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم ."

با عشق ،خدا

 چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 18:43  | گناهکار |  

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و برمی گشت . با این که آن روز صبح،هوا زیاد خوب نبود وآسمان نیز ابری بود،دختر بچه طبق معمول همیشه ،پیاده به سوی مدرسه راه افتاد .

بعد از ظهر که شد،هوا رو به وخامت گذاشت وتوفان و رعد وبرق شدیدی در گرفت.

مادر کودت نگران شده بود که مبادا دخترش در راه بازگشت ،از توفان بترسد یا این که رعد وبرق بلایی سر او بیاورد؛به همین جهت تصمیم گرفت که با اتومبیل خود به دنبال دخترش برود...


با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید ،با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه ی دخترش حرکت کرد .

در وسط های راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف خانه در حرکت بود ،ولی با هر رعد و برق که آسمان روشن می شد ، او می ایستاد ،به آسمان نگاه می کرد و لبخند می زد . این کار را با هر دفعه رعد و برق تکرار می کرد !

زمانی که مادر ،اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند ،شیشه ی پنجره را پایین کشید و از او پرسید :عزیزم ،چه کار می کنی ؟!چرا همین طور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد :سلام مامان من سعی می کنم  صورتم قشنگ به نظر بیاد ، چون خدا داره ار من عکس می گیرد!

 

در هنگام رویارویی با مشکلات زندگی لبخند را فراموش نکنید !خداوند ناظر ماست.

 چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 18:43  | گناهکار |  

زن و شوهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند...

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، این جوری خیلی بهتره!

زن جوان: عزیزم خواهش میکنم، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اول باید بگی دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم؛ حالا می شه یواش تر برونی؟


مرد جوان: مرا محکم بگیر.

زن جوان: خوب، حالا می شه یواش تر برونی؟

مرد جوان: باشه، به شرط اینکه کلاه کاسکت رامنو بر داری و روی سرت بذاری؛ آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه!

.

.

.

روز بعد روزنامه ها نوشتند: بر خورد یک موتور سیکلت با دیوار ساختمانی، حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند ودیگری در گذشت...

مرد جوان از خراب شدن ترمز آگاهی یافته بود، اما بدون اینکه همسرش را مطلع کند ،با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار جمله ی "دوستت دارم " را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 18:42  | گناهکار |  

دخترک طبق معمول هر روز ،جلوی ویترین کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به جعبه های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد...


اگه تا پایان ماه ، هر روز بتونی تمام چسب های زخمی که داری رو بفروشی، آخر ماه کفش های قرمزرو برات می خرم.

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خودش گفت: یعنی من باید دعا کنم  که هر روز ،دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و گفت: نه، خدا نکنه...اصلا کفش نمی خواهم.

"فقر اخلاقی به مراتب وحشت ناک تر و غیر قابل تحمل تر از فقر مادی است."

 چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 18:41  | گناهکار |  

مرد مسنی به همراه پسر جوانش در قطار نشسته بود قطار شروع به حرکت کرد به محض شروع حرکت قطار آن پسر جوان که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد دستش را از پنجره بیرون برد ودر حالی هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختان حرکت میکنن ! مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد .

کنار مرد جوان ؛زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک رفتار می کرد ؛ متعجب شده بودند !

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد : پدر نگاه کن ؛دریاچه و ابرها با قطار حرکت می کنن!

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند .

باران شروع شد و چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آنرا لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن ؛بارون می باره آب روی دست من چکید .

آن زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند : چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید ؟

مرد مسن لبخندی زد و گفت: ما همین الان داریم از بیمارستان بر می گردیم . امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند .

 چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 18:39  | گناهکار |  

تو - تویی

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و امدی میگذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. او پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید اتومبیلش صدمه ی زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند...

پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.


پسرک گفت:" اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور میکند، هرچه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش افتاده ومن زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شمارا متوقف کنم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم . "

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روی صندلیش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد.

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !!! رررررررررررر

 چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 18:36  | گناهکار |  

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.


تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:


سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)


دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم...

 پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 | 10:41  | گناهکار |  

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!”
زن این را گفت و سپس به 
قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: “عروسک را برای کی می خواهی بخری؟” با بغض گفت: “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.” پرسیدم: “مگر خواهرت کجاست؟” پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا”
پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. “بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: “این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.”
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت 
اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: “می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!” او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: “فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است ”
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: “این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!”
پسر با شادی گفت: “آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!”
بعد رو به من کرد وگفت: “من دلم می 
خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟”
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:” بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.”
چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک 
لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: “کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.”
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: “زن جوان دیشب از دنیا رفت.”
اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر 
مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

 پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 | 10:38  | گناهکار |